X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 اسفند 1389

دزد کلوچه






یک شب در فرودگاه زنی ساعتها منتظر پروازش بود

او سعی کرد در فروشگاه فرودگاه کتابی بیابد

بسته ای کلوچه خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد.





او غرق در کتابش بود که ناگهان دید مرد بسیار گستاخی که در کنارش نشسته است!

یک یا دو کلوچه از پاکتی که بین آنها بود برداشت

آن خانم سعی کرد این عمل را نادیده بگیرد تا دعوایی به پا نشود

او کتاب می خواند کلوچه می خورد و به ساعتش نگاه می کرد

و دزد جسور کلوچه ها مدام کلوچه را کمتر می کرد!!!

همان طور که زمان می گذشت آن خانم بی طاقت تر می شد



و به این فکر می کرد که :((اگر این قدر نجیب نبودم یک بادمجان زیر چشمش می کاشتم!))

با هر کلوچه ای که خانم برمی داشت آن مرد هم یکی برمی داشت!


وقتی تنها یک کلوچه باقی ماند آن خانم کنجکاو بود که آن مرد چه خواهد کرد.

مرد در حالی که لبخندی بر لب داشت با خنده ای توأم با نگرانی

آخرین کلوچه را برداشت و از وسط نصف کرد.

نیمی از آن را به خانم تعارف کرد و نصف دیگر را خودش خورد.

خانم کلوچه را از دستش قاپید و با خود اندیشید:(( ای بابا

این بنده خدا چقدر پر رو و گستاخ است

چرا هیچ تشکر و سپاسگذاری نکرد؟!))


هرگز به یاد نمی آورد که این قدر آزرده خاطر شده باشد

و هنگامی که شما ره ی پروازش اعلام شد آهی از روی آرامش کشید

وسایلش را برداشت و بدون اینکه نیم نگاهی به پشت سرش و به دزد ناسپاس بیندازد

به سمت ورودی رفت

سوار هواپیما شد و در صندلی لم داد

سپس دنبال کتابش که تقریبا همه اش را خوانده بود گشت



هنگامی که دستش را در ساکش برد نفسش از تعجب بند آمد

پاکت کلوچه اش در جلو چشمانش بود!!!

با نا امیدی و آه و ناله گفت :((اگر کلوچه های من اینجاست

پس آن کلوچه ها مال او بودند و او سعی کرد آن ها را با من قسمت کند.))



با ناراحتی فهمید که دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده است

چون که پر رو نا سپاس و دزد خودش بود.




پی نوشت ۱ : این داستان رو از روی یکی از کتابای درسیم براتون ترجمه کردم. شاید تکراری باشه اما من خیلی دوستش دارم امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه.



پی نوشت ۲ : تورو خدا یه شخص خیر به من بگه اینجا چه جوری میشه ویرگول گذاشت؟! با شیفت و تی که نمیشه. راجع به  پ هم اگه اطلاعی دارین لطفا بگین که چه جوری میشه پ نوشت!!