X
تبلیغات
رایتل
جمعه 10 شهریور 1391

میلاد تو...








عزیزدل عمه؛

بالاخره روز موعود رسید و تو اومدی...

نمی دونی چقدر روز سختی بود؛

از طرفی از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم؛

و از طرف دیگه نگران و ناراحت بودم...

و دلم گرفته بود!


لحظه به لحظه داشتم تصور می کردم؛

اگر کنارت بودم چه ها که نمی کردم...


اما بین مون کیلومتر ها فاصله بود...

و لعنت به این فاصله ها که چه می کنن با دل...


اون لحظه که بابات داشت می گفت انقدر تپل و خوشگلی؛

انقدر چشم و ابرو و مو های مشکیت خیره کننده س؛

که همه ی پرستارا  از همه بخش ها میان و تورو به هم نشون میدن؛

به همه ی پرستارای استرالیایی حسودیم شد؛

حاضر بودم هرچی دارم رو بدم؛

تا فقط چند لحظه جای یکیشون باشم...


پسر کوچولوی دوست داشتنی؛

تا این لحظه حتی هنوز عکست رو هم ندیدم،

نمی دونی چقدر سخته عمه جون...


تازه عکست هم که برسه؛

مثل بودن خودت نیست،

مثل لمس تن کوچولوت نیست؛

مثل سیراب شدن از بوی تو نیست عزیزم...


واسه روز تولدت میخواستم یه پست انگلیسی بنویسم؛

گفتم شاید وقتی بزرگ بشی الفبای فارسی رو خوب بلد نباشی؛

اما بلافاصله...

تورو که یه پسر بزرگ شدی تو ذهنم دیدم؛

که دستتو گذاشتی رو شونم و ازم میخوای پست رو برات ترجمه کنم...

دلم غنج رفت عمه جون...


زود بیا پیشمون...