X
تبلیغات
رایتل
جمعه 15 بهمن 1389

به کجا چنین شتابان؟؟؟ ۳



تازه داشت یادم میومد ...


همین امروز صبح بود ...


باورم نمیشه به همین زودی این روز به نیمه رسیده ...


همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمم میگذشت ...






توی اتاقم خوابیده بودم

که با سر و صدا از خواب پریدم

ساعت نزدیکای ۵ بود

با اینکه دستامو روی گوشهام فشار میدادم بازم صدای بابا رو واضح میشنیدم

داشت با داد و هوار میگفت :

من دختر به آدم یه لا قبا نمیدم! نه می دم! مگه زوره؟!

مامان سعی میکرد آرومش کنه ولی مگه میشد...

صدای مامان تو صداش گم شده بود

مدام داد میزد


کار هر شبش بود

مست و لایعقل میومد تو خونه و سر اتفاقایی که اصلا نیفتاده با من و مامان میجنگید


یهو در اتاقم باز شد

مامان باعجله اومد تو اتاق گفت پاشو لباساتو بپوش و بدون اینکه بفهمه سوئیچ ماشینو بردار

ترسیده بودم

تند تند لباسامو پوشیدم و هر چی بیشتر میگذشت بیشتر مضطرب میشدم

و مامان شروع کرد به جیغ و داد

و همینطور که دنبال لباساش بود داشت زار میزد


منم یواشکی از در رفتم بیرون و از پنجره نگاهشون میکردم

صورت و چشمهای بابا سرخ سرخ بودن و به مامان گفت :هر جهنمی که میخوای بری برو!

و پشت سر هم الفاظ رکیک و زننده ای به زبون می آورد


طاقت مامان تموم شد و سیلی محکمی بهش زد

اونقدر محکم که صداش به گوش منی که پشت پنجره بودم هم بوضوح رسید

بابا هم هلش داد و سر مامان خورد به لبه ی میز و چشماش واسه همیشه بسته شد...

و بدون اینکه نیم نگاهی به مامان بندازه رفت که بخوابه!

خون لحظه به لحظه روی سرامیک سفید بیشتر پخش میشد


و منم پشت پنجره خشک شده بودم

وقتی به خودم اومدم که داشتم توی اتوبان با سرعت میروندم و تمام مدت به این فکر میکردم که شماره ی اورژانس چنده؟!


زدم کنار و سرمو گداشتم رو فرمون

وقتی سپیده زد به خودم اومدم ودوباره شروع کردم به روندن

تو آینه ی ماشین که نگاه کردم نه ابرو داشتم نه مژه و مو

و افسر راهنمایی سرشو انداخته بود پایین و تند تند می نوشت...!



پایان




پی نوشت : ایده ی اولیه ی این داستان از اونجا شکل گرفت که سال دوم هنرستان یکی از دوستان صمیمیم به نام ترانه بعد از وارد شدن یک شوک شدید احساسی ابرو هاش ریختن این به شدت روی من تاثیر گذاشت. و در واقع این ایده با داستان دنباله دار دیگه ای که بجز یکی از دوستام کسی نخوندتش ترکیب شد و اینی شد که خوندین.

منتظر نظرات پیشنهادات و حتی انتقاداتتون هستم.